{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Dead bride...

The last part..
جئون:فقط خ_ف_ه شو. دیگه نمیزارم ازم استفاده کنی. هیچوقت. هیچوقت.
دوباره حم_له عص_بی بهش دست داد و بعد با تکه شی_شه ای که روی زمین بود زد توی قل_ب دختر.
جئون: اگر قرار نیست مال من باشی پس نمیزارم مال هیچکس دیگه ای بشی. چه تو این دنیا چه تو اون دنیا دست از سرت بر نمی‌دارد جئون ات. فقط منتظرم باش. تو زندگیه بعدی دیگه هیچ راه فر_اری نیست.
اشک از چشم های دختر جاری شد و فقط به جئون خیره موند.
پسر با آرامش شو_می موهای دختر رو نوازش میکرد و به چشمان معشوق خیا_ن_تکار_ش خیره ماند.
ات: م..منو.. ببخ..ش.
جئون: تصورات خراب شده دیگه، حتی اگر خدا بفرسته بارون اسیدی برای تطهیرت،برف و پاکی برای تشبیهت،محمد و عیسی برای تضمینت،یا که شیطان برای تقصیرت، خراب شد... خودت خرابش کردی.
پسر با عصبانیت ضربه دیگه ای توی قل_بش فرو کرد.
پاهای دختر سست شد و افتاد زمین و چشم هایش بسته شد.
خو_ن با آهستگی رومخی روی سرامیک های اتاق پخش شد و بوی آهن کل اتاق رو پر کرد.
پسر شروع کرد به بلند بلند خندیدن.
صدای باز شدن در ورودی خونه اومد.
تهیونگ بود.
وقتی وارد اتاق مشترک خودش و ات شد با دیدن جونگکوک که بالای سر آن با اون تکه شیشه و اته غرق در خو_ن بود لبخندش محو شد.
روزی زانو های افتاد.
نمیدونست چه واکنشی نشون بده.
شوکی که بهش وارد شد باعث شد مغزش نتونه تصمیم بگیره و توانایی تقلا رو هم نداشت.
جونگکوک به سمت تهیونگ رفت و گفت:
جئون: اون دیگه مال تو نیست کیم.
قطرات اشک از چشم تهیونگ جاری می‌شد اما نمیتونست حرکت کنه و قا_تل معشوق و بچشو تا حد مر_گ بزنه.
جونگکوک تهیونگ رو بغل کرد اما تهیونگ توان تقلا نداشت
خنده های جونگکوک و هق هق های تهیونگ بلند تر و بیشتر شد.
اما مرگ معشوق خیا_ن_تک_ارش براش کافی نبود.
تکه شیشه رو تا ته توی شا_ه_ر_گ بهترین دوستش فرو برد.
جئون: بری به جهنم عو_ض_ی.
تهیونگ: از...ت م..تنفر..م
جونگکوک ضربه دوم و سوم رو بهش وارد کرد.
حالا قا_تل سه نفر شده بود.
دیگه هیچ عشقی وجود نداشت.
همه چیز تموم شد.
برای همیشه قصه دردناک دخترک و پسرک به پایان رسید.
«پایان فلش بک.»
پسر با بغض فریاد زد:
جئون:اون هیچوقت منو نخواست. تهیونگو به من ترجیح داد. باعث شد عشقش منو جنو_ن بکشه. باعث شد به جای اینکه خدا رو ستایش و پرستش کنم اونو اولویت بدونم اول توی ستایش کردن. اما اون باز هم منو نخواست.
بازپرس: شرمنده جئون اما امیدوارم بدونی که قطعا قاضی چه حکمی بهت میده.
پسر شروع کرد به خندیدن و گریه کردن.
صداش کل سلول رو فرا گرفت.
جئون: اع_د_ام. نه؟ خوبه. چون قراره برگردم پیش معشوق خیا_نت_کارم.

«یک هفته بعد.»
روز اعد__ام رسید.
طناب دار رو دور گرد_ن_ش محکم کردن.
قاضی شروع به خواندن حک_م کرد.
پسر فقط داشت با دیوانگی لبخندی پهن میزد و بی صدا اشک می‌ریخت.
و.....
چهارپایه زیر پاش رو برداشتن...
و دیگه این قصه برای همیشه به خاطره ها پیوست.
اما شایعاتی بود که گاهی وقتا صدای خنده های دیوانه وار پسر و زجه های دختری در سلولی که قبل ها بود به گوش می‌رسید.

آن دو روح عاشق حالا دیگه آزاد شده بودن.
جئون: دیدی گفتم تو اخر مال من میشی پرنسس کوچولو؟
دختر لبخندی زد و دستش رو دور گر_دن پسر حلقه کرد و با مهربانی لب زد:
ات:حق با تو بود جئون. تو شرطو بردی. حالا مجا_زاتم چیه؟
جئون: مجازاتت اینه که تا ابد تو هر دنیایی که باشی محک_ومی به مال من بودن.
دختر آرام خندید.
ات: با کمال میل. این مجا_زاتو تا ابد به یاد خواهم داشت.
و در آخر ب_و_س_ه ای شیرین با سر گذشتی تلخ را شروع کردند که هیچوقت پایان نداشت...





رویای𐨍 بو؁ـیدنت֔ را به دیڪَََری سپردم و خؤد از !!!
بین𐨍 رفܝ̈̇ߺ֔م شا܏ید لـٰٰٰبان تو از اول ما𝇁ل دیگری𐨍 بودة است



.

.

.


The end...


𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓_𝑰𝒂𝒏★


لایک:7
کامنت:7
فالو:7
بازنشر:7


(حمایتا خیلی کم شده چراا؟😭
اگه قلمم خوب نیس بگین ادامه ندممم)
دیدگاه ها (۲)

Dead bride...

Dead bride...

یه چند پارتی از جونگکوک شییی به قلم لینا؟؟:)دوباره صدای اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط